One doesn't recognize in one's life the really important moments, not until it's too late
تقدیم به برادر بزرگوارم، فرزین
بردگان طاعون
نالهء جانسوز و ترحمخواهِ دلریشْ بردگانِ پست گشته، در غروبِ غمانگیزِ واپسینْ هجایِ ترانهء بودن، غوغایِ سکوت را در هم شکسته است! طاعونِ خوشخرامِ زوال، در تاریکْ شبِ بیپناهِ غفلت، برهوتِ بیطغیان و بیآوازِ قلبِ مسخْ مردمانِ بیحقیقت را به کمین نشسته، امواجِ خروشانْ دریایِ حسرت و مرگ، حقیرْ پیکرِ فِسردهء نابخردْ بردگانِ خاموش را در هم خواهند شکست!
دورترها، بر بلندایِ تخته سنگهایِ استوارِ خردمندیِ شادان، آوایِ نشیط کوهسارانِ بینیاز از عداوت و هلاک، پایانِ کویر و دریاهاست! حقیقتِ عریان، سر برافراشته بر بامِ کوهستانِ آرام و رفیعِ داناییِ راستین، پروازِ بیبال و نافرجامِ بردگیِ طاعون و حسرت را، نقطهء پایانی است قاطع! پرتوِ گرم و رقصانِ آفتابِ حیات، جنگلِ باطراوتِ حضور را بوسهای بیشرم خواهد داد! در دل پر مهرِ بخردْ خاکیانِ بیتکرار، چشمهء جوشانِ عشق، مست و شادمان، سرودِ زندگی ساز کرده، طاعونِ بردهدار را به انزوا خواهد کشاند. لگامگسیختهْ حقیقتِ غرّان، بر فرازِ دژِ حصینِ خردمندی، آواز خواهد داد: هیچ نوآفرینْ سوداگرِ گور زایْ را ممکن نیست تا رامناشده فرزانگیِ نستوهِ رامشگر را ساغری از کین و نفرین نوشانده، شکوهِ عریانِ رها از داوریهایِ سرد را در لنگرگاهِ بیهودگیِ ترسان، به اضمحلال برد!
One doesn't recognize in one's life the really important moments, not until it's too late
تقدیم به بهترین بهترینها، نعمتالله عزیزم!
آشیانهء رفیع خرد را پرواز پوچ خیال دشمن است! هر بامداد، زیباییِ هیجانِ آرام، بر ساحل نا آشنای فریب، دزدانه میخرامد تا جویبارِ حقیقتِ پنهان را پیش از آنکه تبدیل به دریایی خروشان شود، به بیراههء لحظههای بدحال برده، در مردابِ ایمان، به زنجیر کشد! آنگاه که دانایی افسردهات را به شبح عذابآور دلباختگیهای بیباور غرامت میدهی، نسیان کدامین یقین از پیش داشته را نوید خواهی بود؟ مرگ چند باره را تکرار میکنیم تا دلهای سرشار از راستیهای تپنده، کرنشگرِ آذرخشِ کینه و زیرکی، باربرِ ترسایِ انجمادِ افسردهء فضایل باشند!
