شبِ بي‌پايان ...

 One doesn't recognize in one's life the really important moments, not until it's too late

 

 

تقدیم به برادر بزرگوارم، فرزین

 

 

بردگان طاعون

نالهء جانسوز و ترحم‌خواهِ دل‌ریشْ بردگانِ پست گشته، در غروبِ غم‌انگیزِ واپسینْ هجایِ ترانهء بودن، غوغایِ سکوت را در هم شکسته است!  طاعونِ خوش‌خرامِ زوال، در تاریکْ شبِ بی‌پناهِ غفلت، برهوتِ بی‌طغیان و بی‌آوازِ قلبِ ‌مسخْ مردمانِ بی‌حقیقت را به کمین نشسته، امواجِ خروشانْ دریایِ حسرت و مرگ، حقیرْ پیکرِ فِسردهء نابخردْ بردگانِ خاموش را در هم خواهند شکست!

دورترها، بر بلندایِ تخته سنگهایِ استوارِ خردمندیِ شادان، آوایِ نشیط کوهسارانِ بی‌نیاز از عداوت و هلاک، پایانِ کویر و دریاهاست! حقیقتِ عریان، سر برافراشته بر بامِ کوهستانِ آرام و رفیعِ داناییِ راستین، پروازِ بی‌بال و نافرجامِ بردگیِ طاعون و حسرت را، نقطهء پایانی است قاطع! پرتوِ گرم و رقصانِ آفتابِ حیات، جنگلِ باطراوتِ حضور را بوسه‌ای بی‌شرم خواهد داد! در دل پر مهرِ بخردْ خاکیانِ بی‌تکرار، چشمهء جوشانِ عشق، مست و شادمان، سرودِ زندگی ساز کرده، طاعونِ برده‌دار را به انزوا خواهد کشاند. لگام‌گسیختهْ حقیقتِ غرّان، بر فرازِ دژِ حصینِ خردمندی، آواز خواهد داد: هیچ نو‌آفرینْ سوداگرِ گور زایْ را ممکن نیست تا رام‌ناشده‌ فرزانگیِ نستوهِ رامشگر را ساغری از کین و نفرین نوشانده، شکوهِ عریانِ رها از داوری‌هایِ سرد را در لنگرگاهِ بیهودگیِ ترسان، به اضمحلال برد!

 

  
نویسنده : مردی که لب نداشت ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸